البته باید بگویم مانند امروز ، نه کاغذی درکار بود و نه ابلاغی ؛ فرمانده ی گردان خودش با بی سیم ، فرماندهان گروهان ها را مشخص می کرد.

جلال معاون اول دسته ی اول بود . حشمت موسوی و عبدالهی برای بازدید از موقعیت سنگر های ویژه کمین به دسته ی دوم رفتند . در بین راه با تله انفجاری که در مسیر نیروهای عبوری دشمن کار گزاشته شده بود برخورد کردند و هر دویشان دردم شهید شدند .

من ، توکل خادم و حاجیوند مخابرات گردان بودیم . ساعتی بعد ، فرمانده گردان با من تماس گرفت و گفت : «با جلال ابراهیمی کار دارم » و من جلال را خبر کردم.

یادم هست حدود نیم ساعتی با هم جر و بحث کردند . جلال می گفت : «من یک بسیجی ساده هستم . و نمی توانم فرمانده ی گروهان بشوم . شما باید فرد با کفایت تری برای جانشینی پیدا بکنید…»

گوشی را که قطع کرد ، گفتم :«چه شده؟» جلال گفت :«فرمانده از من می خواهد فرمانده ی گروهان بشوم و باید به مقر فرماندهی بروم » و بعد از خداحافظی کردن رفت.

بعد از ساعتی برگشت ، شتابان به سویش رفتم و پرسیدم : « چه شد؟»جلال گفت : «هر کاری کردم فرمانده قبول نکرد » گفتم : « یعنی فرمانده شده ای؟» جلال زیر لب گفت :« فکر می کنم!» با شنیدن این حرف ، جستی زدم و او را در آغوش کشیدم و رویش را بوسیدم.

 

راوی : جمشید ملک آسا (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه