یادم هست آخرین باری که جلال را دیدم در کوچه با بچه ها فوتبال بازی می کردیم. که چشمم به جلال افتاد. با همان لباس ساده ی بسیجی اش و یک ساک کهنه از دور به سمت ما می آمد. با اشاره ی دستی مرا فراخواند.نزدیکش رفتم. انگار ازهمیشه خوشحال تر بود. ساکش را زمین گذاشت .دستم را گرفت و نیم خیز شد. به چشم های من خیره شده بود. چشم هایش با همیشه فرق می کرد . انگار از یک رخداد دور خبر می داد. در حالی که دستم را با دستان گرم و مردانه اش فشار می داد گفت:«تو دیگرنباید در کوچه بازی کنی وقتی من در خانه نیستم تو مرد خانه هستی و باید از مادر و خواهرانت نگهداری کنی. تو باید برای خودت مردی بشوی. من به جبهه می روم و شاید دیگر پیش شما برنگردم . به من قول بده از این به بعد از مادر و خواهرانمان درست نگهداری کنی»

 

راوی : سهراب ابراهیمی (برادر شهید)



ارسال دیدگاه