توی منطقه ی عملیاتی حاج عمران جلال با من و چند تا از بچه ها در حال بررسی منطقه بود.ناگهان متوجه صدای ناله ای شدیم. ناله از سنگری در چند قدمی ما می آمد. جلال روبه بچه ها گفت:«کسی تیراندازی نکند تا من برگردم»گفتیم:«جلال خطرناک است»جلال گفت:«آخرش این است که من را می کشند» وقتی وارد سنگر می شود، می بیند سه عراقی مجروح در سنگر ناله می کنند. جلال آنها را با خود به سنگر برد و مداوایشان کرد.

توی منطقه ی جنگی نمی شود خطر کرد. چراکه می تواند به قیمت جان نیروها تمام بشود. شاید هرکسی به جای جلال بود، ابتدا سنگر را با نارنجک پاک سازی می کرد، سپس وارد می شد. اما جلال بدون هیچ ترسی برای کمک به آنها رفت .وقتی مدت درمان آنها تمام شد و عراقی ها کاملا سالم شدند، جلال آنها را آزاد کرد.

ناگهان عراقی ها پا به فرار گزاشتند. یکی از بچه ها از پشت به آنها تیر اندازی کرد. جلال بسیار ناراحت شد و با او بسیار جر و بحث کرد.

 

راوی : عبدالله هداوند (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه