جلال را نخستین بار پایان پاییز سال هزار وسیصد و شصت دیدم . جوانی شانزده ـ هفده ساله . با صورتی گرد و گندم گون . شب اول ورودش در نمازخانه پایگاه بسیج مرکزی ، پای پنجره نشسته بود . اتاقی حدودا سی متری ، بادیوارهای چوبی و شیشه های رنگی . همه در آن اتاق جمع شده بودند ـ از رییس گرفته تا تازه واردها ـ.

جلال در کارخانه موزاییک سازی کار می کرد و شب ها به پایگاه بسیج می آمد . جلال درسش را نیمه کاره رها کرده بود ، تا باقی روزهای عمرش را در بسیج بگزراند. کاری که آن روزها در همه جای ایران مرسوم بود . بیشتر نوجوان ها به عشق امام و آرمان های امام درس را رها کرده و به بسیج گرویده بودند . چند هفته ای می شد ، که او کارخانه را به قصد کارهای جهادی ترک کرده بود .

حلقه سی نفره ، علاقه مند به آرمان های امام . با همه دغدغه ها و رنج های مانند . همین نزدیکی ها و حال و هوای جنگ و جهاد دلیلی شده بود تا روحشان یکی بشود و فاصله ی ایشان از هم کمتر و کمتر بشود.

کار ما شعار نویسی بود . هم در شهر ، هم در روستا. گاهی کیلومترها دیوار نویسی می کردیم . شعارهایمان مضمونی انقلابی داشت . دیوارهای خالی جایی برای سرمشق های انقلابی ما بود .کمتر دیواری بود که شعاری بر آن نوشته نشده باشد . تقریبا همه جا می نوشتیم . یک روز با رنگ سفید و کادر رنگی ، یک روز با کلیشه های آهنی . کار کردن با کلیشه برایمان جذاب بود . هنگام نوشتن ، کلیشه ها را از جعبه چوبی درمی آوردیم ، سپس پهنشان می کردیم روی زمین . روی هر برگه چند حرف الفبا فارسی سوراخ شده بود .

جلال مسئول پیدا کردن حروف بود . دیوارنویسی هم دقت می خواست ، هم ظرافت . هم حوصله می خواست ، هم تلاش . چیزی که بچه ها ی گروه در خودشان دیده بودند . کلیشه ها در جعبه چوبی جاسازی شده بودند ـ چیزی شبیه جعبه مارگیری ـ دری تاشو داشت . برای همین بیشتر وقت ها دستمایه شوخی بچه ها می شد .

روز های نخست پیدا کردن حروف الفبا دشوار و کلافه کننده بود . گاهی با یک جابجایی حروف ، جمله ها به هم می ریخت و دوباره صدای خنده بچه ها بلند می شد . به ویژه جلال که شوخ طبعی چشمگیری داشت . دیوار نویسی تا بعد از ظهر ادامه داشت . همین که آفتاب بساط خود را از دیوارهای کوتاه و بلند جمع می کرد ، کار ما به پایان می رسید ـ پایانی برای آغاز گشت در خیابان ها ـ

شب ها پست می دادیم . بی آنکه متوجه گذر زمان باشیم . حتی بی آنکه متوجه گرمی یا سردی هوا باشیم . درست در سالهایی که کشور نا آرام بود. سال های هزار و سیصد و پنجاه و نه ـ شصت . سال های بمب گزاری و درگیری .

همین که سن جلال قانونی شد ، به عضویت سپاه درآمد . پانزده آبان ماه سال هزار و سیصد و شصت و یک، حدود ساعت دو بعداز ظهر به اتفاق چند نفر از دوستان عازم خرم آباد شدیم و از آنجا به پادگان غیور منتقل شدیم.

لباس سپاه برازنده ی قامت جلال بود . او مرد شده بود . مردی برای همه نسل های بعد از خودش . مردی سزاوار دلیری .او سرپرست برادر ، خواهران و مادرش بود . دوری از خانه گرچه او را دلتنگ می کرد اما ذره ای دلسردش نمی کرد و مانع انجام وظیفه اش نمی شد .

جلال سال شصت با جلال سال شصت و پنج کاملا متفاوت بود . جلالی شده بود کارکشته . گاهی چنان می نمود که فرماندهی شده است کارآزموده .

یادم هست چند هفته پیش از شهادتش ، به سپید دشت آمده بود. روزهای فاطمیه بود . در طول مسیر ، چند نفر که شئونات این روز ها را رعایت نکرده بودند را از قطار پیاده کرد ، و آوردشان به پایگاه سپاه .تذکری داد و بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با این موضوع بخشیدشان .

در روزهای مرخصی دوباره به سپید دشت آمد . و با هم گشتی در شهر زدیم . سپس همراه جلال ، برای آخرین بار به دیار اجدادی اش رفتیم . همه راه ـ از بیشه تا قله رنگ را ـ با هم خندیدیم . طبیعت زیبای زاگرس و جنگل های درهم پیچیده ، فرصتی برای لذت بردن در کنار پرستویی بود که داشت خودش را برای سفر آماده می کرد.

جلال می خواست قبل از شهادتش با حضرت زهرا (س) و اهل بیت محرم بشود . برای همین با دختری از خانواده ی سادات عقد کرد .

سرانجام به منطقه برگشت و در لشگر پنجاه و هفت حضرت ابوالفضل (ع) برای عملیات والفجر چهار آماده شد . شب عملیات با همه خداحافظی کرد . بی گمان می دانست که وقت سفر رسیده است . چراکه خداحافظی اش با همیشه فرق می کرد .

امروز سال ها از پروازت می گذرد ؛ نه از دیوار نویسی خبری هست نه از جعبه های مارگیری و کلیشه ها ، اما کوچه پس کوچه های سپید دشت و جنگل های بیشه خنده های تو را به یاد دارند . نمی دانم نهال های پایگاه بسیج درخت شده اند یا نه ، اما گمان ندارم هنوز هم دست هایت را از میان تمام دست های مردم جهان تشخیص خواهند داد.

 

راوی : حسین گودرزی (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه