یک روز به ماه محرم مانده بود. بچه‌ها با همفکری یکدیگر قرار گذاشتند که عزاداری و مراسم محرم را با شکوه اما به طور نشسته برگزار کنند. سوت آمار زده شد و ما داخل آسایشگاه شدیم. کلاس های احکام، اصول عقاید، اخبار روزنامه‌ها، تفسیر سیاسی، اخبار ورزشی، و بررسی زندگانی چهارده معصوم طبق معمول هر روز برگزار شد. بچه‌ها بعد از اقامه نماز و خوردن شام منتظر ماندند تا عزاداری را شروع کنند. قرار را با آسایشگاه‌ها بدین منوال گذاشته بودیم که از آسایشگاه ۱۰ به ترتیب جواب صلوات داده شد تا نوبت به ما رسید. در آسایشگاه ما چند نفر مداح حضور داشتند که بر گرمی مجلسمان می افزودند.

عزاداری شروع شد. بچه‌ها با سوز و حال تمام، جواب نوحه‌های مداحان را می‌دادند و غریبانه به غربت امام حسین(ع) می‌گریستند. چه شور و حالی بین بچه‌ها افتاده بود! به اندازه‌ای که بعضی از بچه‌های سست ایمان نشسته بودند و زار، زار می‌گریستند. در این هنگام نگهبان پیری که ما به او «سگ اخمو» می‌گفتیم سر رسید و با سروصدا سعی می‌کرد مجلس ما را به هم بزند. اما لحظاتی بعد دست از پا درازتر گورش را گم کرد و رفت. ساعتی بعد مجلس به اتمام رسید و ما خودمان را برای حوادث فردا آماده کردیم.

فردای آن شب که دومین روز ماه محرم ما را به آسایشگاه‌ها نگه داشتند. ابتدا یک سروان عراقی آمد و با حرف‌هایی سرمان را به درد آورد که این کارها ممنوع است و شما نباید عزاداری بکنید! شب که شد اسرا دوباره مراسم را آغاز کردند و گرم تر از شب گذشته به عزادری مشغول شدند! تازه گرم سینه زدن بودیم که مسؤل اردوگاه و آن سروان  عراقی و «کریم» مسؤل آسایشگاه مان و دو نفر از نگهبان ها به نام های «احمد» و «محمد» پشت پنجره ظاهر شدند و با خشم مفرت مشغول نگاه کردن به داخل آسایشگاه شدند.

سعی کردند که مداح آسایشگاه را پیدا کنند، اما مداح در بین بچه‌ها گم بود و نمی‌شد او را از بقیه بچه‌ها تشخیص داد. سروان و یارانش دم‌شان را روی کول شان گذاشتند و رفتند. بچه ها بلند شدند و با شور و حال بیشتری به سینه‌ها زدند.

روز سوم محرم، هنگامی که در محوطه اردوگاه مشغول قدم زدن بودیم عراقی‌ها به داخل آسایشگاه‌ها ریختند و درها را بستند. شروع کردند به تفتیش آسایشگاه. قبل از عراقی‌ها، بچه‌هایی که قضیه را فهمیده بودند، تا عراقی‌ها برسند توانسته بودند مقداری از وسایل را به نحوی از آسایشگاه خارج کنند. رفتم پشت پنجره آسایشگاه۱۴، یکی از بچه‌ها که مسؤل نظافت آسایشگاه بود داشت از «کریم» کتک می‌خورد. عراقی‌ها به جان آسایشگاه‌ها افتادند؛ کمدهایی را که همگی بدون قفل بودند جستجو می کردند و اسم کسانی را که در کمدشان خودکار، تیغ کهنه، میخ و از این قبیل چیزها پیدا می‌شد یادداشت می کردند. آن روز با تمام سختی‌ها و مشکلاتش سپری شد، ولی برنامه‌ها و عزاداری های شبانه ما ادامه داشت.

راوی: آزاده نصرالله کبابیان

منبع: سایت جامع آزادگان



ارسال دیدگاه