در مناطق پدافندی فرصت برای عبادت و کارهای شخصی بیشتر از مناطق عملیاتی بود. شب ها بچه های جنگ دور هم جمع می شدند و گپ می زدند. هر کسی خاطره ای تعریف می کرد. هرکس از آنچه دلش می خواست سخن می گفت.البته بچه ها همیشه خاطرات خودشان را به دیگران نسبت می دادند. مثلا می گفتند:«شنیده ام که…»،«برایم تعریف کرده اند که…»یا«کسی بوده است که…». آن روز ها اینگونه بود.اگر کسی کاری می کرد می گفت:«من نبوده ام، اراده ی الهی بوده است».یا اینکه نسبتش می داد به کس دیگری. اینگونه بودند مردان بی ادعا.

شبی من و جلال ابراهیمی توی سنگر نشسته بودیم.خوب یادم هست شبی آرام و مهتابی بود. نسیم خنکی انسان را تا دور دست ها می برد. انسان را از خودش رها می کرد.چند قدم آنطرف تر چند تا از بچه ها دور هم جمع شده بودند و گپ می زدند. من چند دقیقه ای از خاطراتم سخن گفتم.از مرخصی و اوضاع شهر برایش تعریف کردم.بعد از تمام شدن حرف هایم، دستم را روی شانه ی جلال گزاشتم و گفتم:«چه است رفیق؟ توی خودت هستی؟» نگاهش را از ماهتاب گرفت و گفت:«به حرف های تو گوش می کنم»گفتم:«حالا نوبت تو است.چیزی بگو»گفت:«من چیزی ندارم، دوست دارم به حرف های تو گوش کنم»گفتم:«نمی شود؛حالا نوبت تو است و باید خاطره ای تعریف کنی» با اصرار من دوباره چشمانش را به ماهتاب دوخت و گفت:«شخصی توی یکی از عملیات ها زیر توپ و گلوله به زمین می افتد.وقتی بلند می شود، احساس می کند از جنگ دور است. و هیچ گلوله ای به او برخورد نمی کند. احساس می کند تمام این صحنه ها تکه هایی از یک فیلم هستند و او بیننده ی این فیلم است.توی همین گیر و دار ها چندتا از شهدا را می بیند.به سرعت به سمتشان می دود،دستپاچه سلام می کند و با تعجب می پرسد:«شما اینجا چه کار می کنید؟! اصلا چه طور آمده اید اینجا؟! مگر شما در فلان عملیات شهید نشده اید؟!»شهدا می گویند:«بله؛ ما شهید شده ایم اما نمرده ایم.وقتی ایران عملیات می کند ما برای کمک به رزمندگان می آییم و حالا هم برای کمک به بچه ها اینجا هستیم»بعد از تمام شدن عملیات با شهدا راهی می شود.بدون اینکه خسته بشود، آنقدر می رود تا از منطقه ی عملیاتی خارج می شود. تمام راه باشهدا حرف می زند تا اینکه به ایستگاهی می رسد.شهدا یکی یکی برگه هایی را نشان می دهند و ازایستگاه رد می شوند. وقتی نوبت او می شود، مرد دژبان می پرسد:«مجوز داری؟» مرد پاسخ می دهد:«مجوز چه است؟! من دوست آنها هستم» دژبان می گوید:«نمی شود؛ بدون مجوز نمی شود از اینجا رد بشوی» مرد دوباره می گوید:«بگزار من بروم، قبل از اینکه دوستانم را گم کنم»مرد دژبان مانع می شود. مرد فریاد می زند:«مگر نمی شنوی؟! من دوست آنها هستم و قبل از آنکه آنها را گم بکنم باید بروم»دژبان با مهربانی می گوید:«عقبت را نگاه کن»مرد از فاصله ی چند صد متری یک زن و چهار دختر را می بیند که روی خاک زاری می کنند. دقیق می شود.مادر و خواهرانش را می شناسد.چند قدم به سمت آنها برمی دارد و با اشاره ی دستی فریاد می زند:«برگردید خانه. من باید با دوستانم بروم اما شب بر می گردم خانه»اما آنها بدون توجه ـ انگار صدایش را نمی شنوند ـ به زاری ادامه می دهند.چند قدم دیگر برمی دارد:«باشما هستم. من باید قبل از آنکه دوستانم را گم بکنم بروم. اما قول می دهم زود برگردم

خانه»اما آنها انگار اصلا صدایش را نمی شنوند.به گریه و زاری ادامه می دهند.به سمت دژبان برمی گردد و با خواهش میگوید:«بگزارید من بروم.آنها خانواده ی من هستند. من خودم…»ناگهان احساس می کند زمین و آسمان دور سرش می چرخد. بدنش تکان شدیدی می خورد. وقتی چشم هایش را باز می کند، می بیند بین پیکرهای شهدا در حال انتقال است.شخصی فریاد می زند:«بیایید…بیایید…انگار زنده است»…

 

راوی : محمد حسن ظهراب بیگی (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه