توی منطقه ی عملیاتی بودیم. روز بود و روزها معمولا به صورت آتش بس می گذشت ـ اما هرلحظه امکان خطر وجود داشت ـ. اکثر عملیات ها شب انجام می شد.

حاج اصغر ـ خدایش بیامرزد ـ گفت:«فکر می کنم ازعراقی ها چیزی افتاده باشد، کسی می تواند برای آوردنش برود؟»کار آسانی نبود. منطقه در تیر رس دشمن بود.از دور نورافشانی می کرد.از این فاصله معلوم بود که تفنگ است. اما ماهیت آن چیز دیگر معلوم نبود.به هر حال اگر هم چیز با ارزشی بود، به اندازه ی جان یک نفر نبود. حاج اصغرگفت :«کسی نمی رود؟» همه سکوت کردند. یکی ازبچه ها گفت:«حاجی فکر نمی کنم چیز با ارزشی باشد. اگر هم باشد، ارزش جان یک نفر را ندارد. منطقه در تیر رس دشمنان است» جلال گفت:«چیز ارزشمندی نیست؟! بمانید، برمی گردم»انگار نه انگار که منطقه در تیررس دشمن است و هرلحظه امکان دارد تیر بخورد.اصلا انگار نه انگار که در منطقه ی جنگی قرار دارد.با قدم های مطمئن و آرام جلو می رفت. هرلحظه انتظار یک اتفاق ناگوار می رفت. بعد از چند دقیقه با یک رادیوی عراقی و یک تفنگ گرینف برگشت. و با شوخ طبعی همیشگی اش گفت:«حق با شما بود. چیز ارزشمندی نبود. نباید جانم را به خطر می انداختم.»

 

راوی : عبدالله هداوند (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه