در عملیات حاج عمران غلام یعقوبی به شدت زخمی شد.گلوله دقیقا به گودی زیر گلویش خورده بود. طوری که همه به شهادتش باور داشتند. به کمک چند تا از بچه ها او را به پشت خط منتقل کردیم. به شدت خونریزی داشت ، اما کاری از دست ما بر نمی آمد. تنها یاد خدا می کرد. وقتی او را از منطقه بیرون بردیم . در یک جای امن زخمش را با چفیه بستیم. انگار نه انگار که خونریزی شدید داشت ، تنها نام جلال را به زبان می آورد. مدام به بچه ها می گفت: «می بینید که به شدت زخمی شده ام . و شاید شهید بشوم. به جلال بگویید غلام دارد شهید می شود و می خواهد برای آخرین بار تو را ببیند».

همه ی ما تلاش می کردیم آرامش کنیم ، اما مدام نام جلال را صدا می زد. با اینکه همه می دانستیم جلال در چه وضعیتی قرار دارد اما چاره ای نداشتیم . نمی توانستیم بی تابی یعقوبی را ببینیم. پیکی برای جلال فرستادیم تا خبر را به جلال برساند.

وقتی خبر را برای جلال می برند، بسیار ناراحت می شود و می گوید: «مرگ و زندگی دست خداوند است . به یعقوبی بگویید بسیار دوستش می دارم و بسیار ناراحت شده ام از این خبر. از خدای منان برایش بهترین ها را خواهانم. و آرزو می کنم هرچه زود تر به بچه ها بپیوندد و سلامتش را باز یابد. حالا نمی توانم خط را رها کنم باید دشمن را از منطقه خارج کنیم. به یعقوبی بگویید اگر شهید شد منتظرم بماند»

 

راوی : علی پاپی (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه