وقتی دشمن در حاج عمران تک زده بود . جلال به من گفت : « این کامیون را پشت سر ما از دربندی خان به پیرانشهر بیاور « حدود ساعت پنج بعد از ظهر به پیرانشهر رسیدم . کامیون را تحویل دادم و به مسجد رفتم . مسجد تقریبا خلوت بود . از بچه ها پرسیدم : «بچه های دیگر کجا هستند ؟» یکی از آنها گفت : « بچه ها به خط زده اند » اتفاقا آقای چکانی ـ راننده ی لندکروز ـ وارد مسجد شد و گفت : « می خواهم به خط بروم » و من به او گفتم : « من هم می خواهم با تو بیایم » و با هم به راه افتادیم .

در بین راه به چکانی گفتم : « تو را به خدا حال بچه ها چه طور است ؟» آهی کشید و گفت : « تنها می دانم که شاپور ساکی شهید شده است » گفتم : « جلال چه طور است ؟ » گفت : « خوب است یک ساعت پیش خودم با او حرف زدم »

وقتی به خط رسیدیم ، از ماشین پیاده شدم و به دنبال جلال سنگر ها را یکی یکی وارسی کردم . جلال را در یکی از سنگر های بالای تپه پیدا کردم . سالم بود و داشت می جنگید . صبح روز بعد اوضاع کمی آرام شد . حال تک تک بچه ها را جویا شدم و به سنگر جلال رفتم و به او گفتم : « خدا را سپاس که سالم هستی » جلال لبخندی زد و گفت : « دایی جان ! جلال سهم جنوب است . اگر از آسمان هم گلوله ببارد ، این تن سهمیه ی جنوب است»

 

راوی : جمشید ملک آسا (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه