توی منطقه ی عملیاتی بودیم. نزدیکای ساعت انجام عملیات بود. با چند نفر دیگر داشتیم روی لباس هایمان ناممان را می نوشتیم. انگار نه انگار که امکان داشت توی همین عملیات شهید بشویم. آنچنان روحیه ای داشتیم که بچه ها لطیفه تعریف می کردند.

در همین حال و هوا بودیم که جلال آمد و با شوخ طبعی همیشگی اش گفت :«به جای این کارها وصیت نامه بنویسید، نماز بخوانید و ازخدا طلب بخشش کنید» ناگهان چشمش به خودکار لای انگشت های من افتاد و با همان لحن شوخ و دلنشینش گفت:«نامه می نویسی؟!» گفتم:«دارم نامم را روی لباسم می نویسم که اگر پلاکم گم شد بدانند من که هستم»جلال گفت:«ازمن می شنوی روی دست و پایت هم نامت را بنویس»گفتم:«می شود بپرسم چرا؟»جلال گفت:«برای اینکه دست و پایت گم نشود. خدایی نکرده اگر قطع شدند بدانند مال تو است» من که با روحیه ی جلال آشنا بودم و اصلا ناراحت نبودم گفتم:«تو که لالایی بلد هستی چرا خودت نمی خوابی؟»جلال در حالی که نزدیک تر می آمد، گردنش را به من نشان داد و گفت:«من روی گردنم هم نوشته ام. بااین وجود این سر قطع می شود اما گم نمی شود» و همه با هم خندیدیم.

 

راوی : عبدالله هداوند (همرزم شهید)



ارسال دیدگاه